اینجا مال منه مال خود خودمه

...به کلبه من خوش اومدی...

......زیبا سازی......

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

 

"کــــــــــ...ــد لــــوگــو"

 

بچه ها کد لوگوی قبلیم کار نمیکنه کسایی که لوگومرو گذاشتن ، این جدیده رو بذارن...ممنون

[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 12:45 بعد از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

سوره توحید

*بِسْمِ اللهِ الْرَّحْمَنِ الْرَّحِيمِ*

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ۞ اللَّهُ الصَّمَدُ۞لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ۞وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ۞

 

بعضياحاضرن هر چرتى رو بزارن تو پستاشون اما از نشر قرآن خجالت ميکشن.

 

خداياهرکى کپى کردروعاقبت بخیرکن.

 

منبع : 4jok.com

بچه ها برام دعا کنین امتحانامون نهایین ....

[ سه شنبه ششم خرداد 1393 ] [ 4:55 بعد از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

عیدتون مبارک....

سلــــــام


یه سلام خوشگل با انرژی به خواننده هایی که میدونم هیشکدوم اینجا نیستن !!! باشه نیاین میام خبرتون میکنم ....

93 هم رسیدا آخجوووووووون ...



یه سال جدید ، سالی که سعی میکنم توش بهترین باشم و با کمک خدا جونم همه تلاشمو میکنم  تا جایی که شده خواسته هامو عملی کنم ... آرزو میکنم به آرزو های قشنگتون برسین خودمم همینطور!



اومدم اینجا تا وبلاگم فک نکنه فراموشش کردم قربونش بررررررم 0:دی) دلم برا یانجا تنگیده بود معلومم نیس دوباره کی بیام . چون امسال سومم و درسا فراوووون نهایی هم هستم و باید امتحانامو به بهترین نحو پاس کنم ___باشد که معدلم بالای19 شود ، خخخ بعله! ___ 


دیروز یعنی 3 شنبه یا نه پریروز!!! مدرسمون مراسم 4 شنبه سوری داشتن که من و یکی از دوستام نرفتیم (قیه رو آمارشونو ندارم ) دلم میخواس برم ولی خب نشد موندم خونه به مامانم کمک کنم (ما اینیم دیگه ) 


بعد از ظهرم رفتم خرید یه چنتا خرت و پرت بگیرم که واقعا هم خرت و پرت بود ! فقط یه کیگرفتم ! امروزم شلوارمو ! شالم گرفتمف ! فرداشب میریم قم ازونجا شاید چیزی پسندیدم... 


البته ما عادت داریم خریدامونو بذاریم شب عید که هی ازینجا به اونجا بریمو آخرشم چیزی پیدا نکنیم !(البته بگما من همیشه شیــــکم)

به هر حال سفر خوشی رو برای خودمون ارزومندم برگشتنی هم میشینم میدرسم ! زیست و شیمی و زبان و ... 

(یجوری میگم انگار قراره به رنامه ریزیام عمل کنم مثلا !)


راستی (با خودم بودم) یکشنبه با مامانیم رفتیم بیرون برا خانوم صمدی عیدی گرفتم یه جاشمعی بود به سلیقه مامانم ... تو یه ساک که با رشته های قرمز تزئین شده بود ... در کل خوشگل بود از نظر خودم ! دوشنبه مدرسه نرفتم فقط ساعت 11 اینا رفتم هدیه شونو دادمو با دوستام خداحافظی کردم ....


با یکی از دوستام قهر بودم ، آشتی کردم دیشب اس دادم صبح جوابمو داد!

با یکی از معلمامونم همینطور که بازم دیشب آشتی کردم !

...........

خب بگذریم همه اینارو برای خودم نوشتم بعدها بیام بخونم ذوق کنم !!! 

(نه خدایی سر زبون باز نکردم ؟ کاریم نداشته باشین تا صبح میحرفم ... خخخخخخخ)



دوستای گلم ... سال نوتون مبارک ..... بهترینارو براتون ارزو دارم .... شمام منو دعا کنین میـــدوستمتون .... ... بای تا هر وقت که دلم بخاد 

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 3:41 قبل از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

حجـــــــــــاب ...!
پيغمبر(ص) از جبرئيل پرسيد: آيا ملائكه، گريه و خنده هم دارند؟

 گفت: آرى از سه كس از روى تعجب مى‏خندند و بر سه كس از ترحم و دلسوزى مى‏گريند.....

 

سوم: از زنى كه در زندگى، خود را از بيگانه نپوشيده پس از مرگ او را در قبر نهند

 

و بدنش را بپوشانند كه از ديده ‏ها پنهان باشد؛ ملائكه خندند و گويند:

 

*...هنگامى كه مورد رغبت بود او را نهان نكرديد، اينك مستور كنيد كه مورد نفرت و انزجار است...*

 

 

این تصویر رو هم زهرا جان درست کردن.

 

سعی کنید تو وبتون بذارید تا بازدید کننده های بیشتری اونو مشاهده کنن.

 

*منبع:مشكينى‏ على ،تحرير المواعظ العددية، ناشر الهادى‏، قم‏، سال 1424 ق‏، نوبت هشتم،‏ص 242

[ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ] [ 11:19 بعد از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

یه سلام ماه رمضونی

 

سلاااااااااااااااااام به همگی (البته اگه بعده این همه تاخیر کسی ام مونده باشه اینجا)

 

واییییییییییی ببین چن وقته نبودم دلم برا وبم تنگ شده بود ...

 اخ آخ همه جای قالبمم  تار عنکبوت بسته که .... ولی نه عوصش نمیکنم دوسش دارم اخه ..... فقط یکم تمیز کاری لازم داره ...  شکلکهای جالب و متنوع آروین

چن روزه عشق رمان شدم ... کلا با زمان خوندن میونه ای نداشتم ولی یه چنتا خوندم خیلی خوشم اومد :

ملودی قلب من

جایی که قلب آنجاست

دالان بهشت ( عالیه)

گشت ارشاد

اولین شب آرامش

و دبیرستان عشق که ۲-۳ ساعت پیش تمومش کردم این یکی دیگه معرکه س...حتما بخونینش

 

 

و دیگه....

 

چند وخ پیش یه سر رفتیم میانه البته نمیشه گف مسافرت چون کلا یه روز بیشتر نبود ولی خوب بود ....

خیلی دوس داشتم معلم جغرافیمونو ببینم ( اخه اهل اونجان) ولی خب نشد دیگه ....

در کل بد نبود .... مسافرت اصلیه موند برا بعد ماه رمضون که اونم اگه کاراش اجازه بده  

قبلشم با خاله کوچیکم و شوهرخالمو مصطفی کوچولوشون که عشققققققققققققققققققققمه 

 

رفتیم باغ یه کباب خوشمزه اونم دس پخت شوهر خاله عزیز خوردیم  

من فقط یبار دستپختشونو خورده بودم اما هرچی بود به پای این یکی کبابش نمیرسیدziba

 بعداز ناهارم اونا رفتن و مام رفتیم میانه...


خب بگذریم .... بیشتر برا ماه رمضون برگشتم اخه دلم نمیومد اثری از رمضون 92

و حس خوبی که من  بش دارم تو وبم نباشه .... ماه رمضون امسالو خیلی دوس دارم خیلی

 اصن بد جور به روزه گرفتن علاقه مند شدم ...

اصن دوس دارم این روزای خوب تا سالها ادامه پیدا کنه ...خدا جون عاااااشقتم 

روز دوم ماه رمضونم مبارکتون باشه ... تک تکتون رو دعا میکنم ...

 شمام پس بدینا ایسگاه صلواتی نیست گفته باشم ...


دهمم رفته بودم برا ثبت که البته من نه تونستم کارنامه بگیرم نه ثبت کنم چون شناسنامم

 عکس نداش ولی جاش کلی از دوستامو دیدم و .بغل بغل بغل 


دلم برا همشون تنگ شده بود ... قربونشون برم من ...


 پریسا جون ، سعیده جون ، لیلا جون ، فاطمه جون ، زهرا جون ، مهسا جون ،


رقیه جون سهیلا جون ، اووووه چقد جووووون خیلی خوشحال شدم دیدمشون


و از همه مهم تر سودای عزییییییییییزم بود که با اینکه اون سال سومه ولی خیلی خیلی


دوسش دارم و مثه آبجی بزرگم میمونه خواهر پریسام هست از اول خرداد  چون ساعت


امتحانامون یکی نبود ندیده بودمش ، ذوق کردم وقتی دیدم اونجاس ،،، باهمه وجودم بغلش


 کردم  و بوسش کردمبغل کردن شکلک ها( وای عاشقونه شد که ازبس این چن وخته رمان خوندم)

کلی بادوستام گفتیم و خندیدیم و رو سرو کله هم کوبیدیم ....

تقریبا ۲ ساعت باهم

 بودیم و بعدشم با کلی  ناراحتی از هم جدا شدیم

ثبت نامم موند برا دوازدهم که چون 

شب نخوابیده بودم ( البته بنده مدتهاست که شب نمیخوابم و روز ها استراحت مینمایم ...

الانم در همون حال بیخوابی به سر میبرم)

آره چون حوصله نداشتم مامانم رفت و ثبتم کرد البته هنوز شناسنامم عکس نداره.......


خولاصه بگم که کلا تابستون امسال خیلی شیرینه .... حداقل بنظر من اینطوره و من دوسش دارم

 

خب دیگه زیاد حرف زدم ....  بیام خبرتون کنم از برگشتنم ذوق مرگ بشین .... فعلا بابای


[ پنجشنبه بیستم تیر 1392 ] [ 10:36 قبل از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

شب آرزوها

سلام ... سلامی به زیبایی این شبهای پراز نور ...


سلامی به وسعت دلهای پاک وبی آلایشتون تو این شبها ....


دوست داشتم یه پست متفاوت بنویسم مخصوص شبی که در پیش داریم


ولی هر چه فکر می کنم چیزی به ذهنم نمیرسه  ...


چیزی که به ذهنم میرسه ولی قدرت بیانشو ندارم ...


چه جوری بگم اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم ؟؟... هدفم از نوشتن این پست چیه ؟؟...


فقط اینو خوب میدونم که دوست دارم تو این پست یا دلنوشته


یا هر چیز دیگه ای که میشه اسمشو گذاشت حرفامو ساده وعامیانه بزنم


.دوست ندارم دست وپای خودمو ببندم ومتکلفانه بنویسم .


حرفهایی میخوام بنویسم که ممکنه تو نجواهاتون ,


تو مناجاتهای قشنگتون وقتی که به یه همچین شبهایی از سال میرسین


خیلی پاک وبی ریا ,همراه با نوعی خضوع وخشوع با خداتون در میون میگذارین .


حرفهایی که بعداز گفتنشون انگار سبک میشین .


انگار دریچه ای از امیدو نور به روتون باز شده ....



تو زندگی همه ی ما آدمها یه سری امیال وآرزوهایی هست ...


آرزوهایی که گاهی میتونیم بیانشون کنیم وگاهی نه ....


یه سری هم آرزوهایی هستن که ممکنه برای من آرزویی دست نیافتنی باشن


ولی برای دیگری اصلا آرزو نباشه ...


بالاخره آرزوهایی هستند که تو ذهنمون اونها را پرورش میدیم


وبرای رسیدن به اونها تمام سعیمون را میکنیم ودوست نداریم که روزی


اون آرزو بشه جز ای کاشهایی که زمان برآورده شدن اون گذشته ...






بزرگترین آرزو:


 خدایا ... خسته ام نه خسته ی جسم ,خسته ی روحم ,روانم پریشان است ودلم پریشان تر ...


خسته ام از همه ی چیزهایی که نمیخواهم ببینم ولی مجبور به دیدنشون هستم ...


خسته ام از صداهایی که طاقت شنیدنشون را ندارم ولی باز مجبورم بشنوم ...


.خسته ام ,خسته از گامهایی که بی جهت بر میدارم ولی آخرش هیچ،نا کجا آبادی بیش نیست ....


خستگی ام فقط با یک چیز درمان میشود وخودت خوب میدانی که آن چیست ...


آرزویی دیرینه  .... آرزویی که هر شب جمعه به سراغمون میاد ...


آرزوی پایان زمان انتظار ... آرزوی بوئیدن عطرش وترنم حضورش ....


آرزوی ظهورش ...



فقط خوب میدونم که :


پشت این پرده نگاری است که خواهد آمد /  ماهتاب شب تاری است که خواهد آمد


آخرین  اختر   تابنده ی    ملک    ملکوت  /  به خدا روی مداری است که خواهد آمد


"اللهم عجل الولیک الفرج "

 

 واما ... آرزویی برای تمامی عزیزان ودوستانم :


آرزویم این است:


نــــــرواد اشکی در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد


نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز


                                 وبه اندازه ی هرروز تو عاشق باشی


عاشق آنکه تو را می خواهد


                                 وبه لبخند تو از خویش رها می گردد


و "تورا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد"



واما پايان پستم ... آرزوی تو چیه ؟ فکر میکنی میتونی بهش برسی ؟


ارزوتو برام بنويس دوستم ...

[ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 10:6 بعد از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

تولدتون مبارك ...

خـــانم ختـــمي عزيزم ...


میلاد شما شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن


به رنجهای زندگی هم دل بست


و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست


میلاد شما معراج دستهای من است


وقتی که عاشقانه تولدتان را شکر می گویم


عکس گل برای تبریک تولد



من بلد نيستم ادبي بنويسم ،انشامم زياد خوب نيست



ولي ازهمينجا ميخوام  با تمام وجودم تولد بهترين و مهربون ترين معلم دنيا رو


كه عاشقانه دوسشون دارم رو تبريك بگم ...



اميدوارم 35مين سال زندگيتون سرشار از لحظه هاي خوب و دوست داشتني باشه



[ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 8:7 بعد از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

شهادت مهربان ترین مادر عالم ...


ما یار دشمنان پیغمبر نمی شویم


هرگز جدا ز دامن حیدر نمی شویم


به ما مگویید که شیعه و سنی برادرند


ما بی خیال سیلی زهرا نمی شویم


یاد سه سال پیش افتادم که خادم نمایشگاه فاطمیه بودم ... یادش بخیر همش ده روز بود ولی

خیلی خوب بود کلی خاطره دارم ازون نمایشگاه و خادماش و دوستای جدیدی که اونجا

پیداکردم ... و ازهمه مهم تر گریه هایی که کردم ... واقعا ادم حس میکرد رفته به همون

سالا ، همون روزهایی که حضرت فاطمه(س) بودن ... رنجایی که کشیدن ...

شاید اونروزا یکم بچه بودم ولی الان با دیدن فیلماش همه خاطراتم زنده میشن

و همچنان اشک ...


ایام شهادت مهربون ترین مادر عالم
 حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

 روبهتون تسلیت میگم





[ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 0:25 قبل از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

عیدتون مبارک ...

بـــــهار
در راه است ...


سال نو میشود ...


فصل حسابرسی به دلم است :


گوشه دلم را از تار عنکبوتهای کینه و قهر پاک میکنم !


کنج چشمانم را از بدبینی ها و چشم زخم ها !


صندوقخانه دلم را از هرچه حسادت و غیبت و خاطره تلخ !


تنگ بلورین دلم را از آب بو گرفته و مانده تحقیر ها !


حالا تنگ بلورین را از آب زلال پر میکنم ...


شیشه های روحم را خوب برق می اندازم و پاک میکنم از خاک گرفتگی های سال پیش !


روحم را اما هوا میدهم و ازنفس خدا در ان میدمم و خانه زنده میشود ...


نوبت خانه تکانی افکارم از گذشته و آرزوهاست !


آرزوهای محال و دست نیافتنی ...


دلم را که تکاندم انگاردل همه را شفاف تر میبینم !


دنیا زیباتر شده است !


سفره ای یمخواهم از ترمه عشق !


تنگ آبی از آب حیاط !


شمع جان ، باغ ملکوت !


آینه ای چون اسمان صاف !


سیب هایی همه سرخ که طعم عشق بدهند ...


و کتابیکه حلقه مهر من اویزد بر گردن دوست !


" حالا خانه تکانی دلم تمام شده است "




 

دوستای عزیزم عیدرو به همتون تبریک میگم

 و امیدوارم سال جدید   براتون توام با شادی و موفقیت باشه

 و به همه ارزو های قشنگتون برسین ...

                                                                                                                                       دوستون دارم

                                     

 *** نـــــــــوروز مبــــــارکــ ***

                                                     

[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ] [ 6:57 بعد از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

... love ...


نایت اسکین



سلام عشقولیـــــــــــــــــــا

 

بعد از 12 روز ،،، نه 16 روز ... اووووووووووف ... برگشتم دوباره

خیلی دلم میخواس اپ کنم ولی مگه درسا میذارن ، تازه از شنبه باز پرسشای کتبی شروع میشه ، خر زدنای مام همینطور


... یکی از دبیرامونم مارو مسخره خودش کرده آخه یکی نیس بگه شما که بلد نیستی درس بدی بوووووووووووووق

. حیف که وبلاگم تحت کنترله   وگرنه کلی گله داشتم .... ولی خب ارزششو داره




 


خب بگذریم ... دو سه روزه بد جوری مریض شدم الانم سرم داره میترکه ، دوشنبه مدرسه بودم که از ساعت پنجم سردردم شروع شد ، سرکلاسم خوابم میبرد اما حالم زیاد بد نبود که بخوام بیام خونمون، ولی خونمون تب کردم و تا شب خوابیدم حتی نای حرف زدن نداشتم ، دیروز و پریروزم مدرسه نرفتم ، یعنی در حد مرگماااااااااااااااا




+ دلم برا خانوم صمدی عزیــــــــزم یذره شده ،آخ خیلی خیلی خیلی خیلی دوسشون دالم ...

 

 

 + چهارشنبه م به خانوم ختمی عزیــــــــــــــــــــــزم زنگیدم و هیجده دیقه و 28 ثانیه (دقیقه دقیق) با هم حرفیدیم .... کلا وقتی با خانوم ختمی حرف میزنم کمتر از 12 دیقه نمیشه فقط نمیدونم اونهمه حرفو از کجا میاریم ولی خیلی حرف زدن باهاشونو دوس دارم ...

 


 

 + امروزم میخواستیم بریم خونه خاله جونم اینا که یه ماهه ندیدیمشون اونم بخاطر من نشد بریم ....  


آخخخ خفه شم از بس سرفه کردم ... شاید سه چار روز دیگه بازم برگشتم 

میدوستمتون ... تا بعد636019_1237379fdqxrvb3f.gif


[ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ] [ 12:32 بعد از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

تفلدم ممالک
 

 سلام دوکســـــیا

 

امروز تفـــــــــــــــــــلدمه ...

 تولد تولـــــد تولــــــــــدم مبارکـــــــــــــــــ

 

 

نـــه بـاورم نـمـیـشـه کــه تـــــو مــــنــــو از یـاد بـبـری..


تـــولدـدم شــد بــی وفــا،از تــــونـیـومـد خــبـــری..


چـشـمـای مــــن خــشــک شــد بــه در ...


حــالــا کـــی بـی وفــــاتــــــرِ؟


بــال و پـَـــرش دادم ولـــی ..


دیــگــــه واسـَــــم نـمـی پـَـــره..


ایـنـو بـدون دسـتای مـــن ،گــــرمــی دســـتاتـــو مـی خــــواد..


تـــــو رو بـه عـشقـمـون قــســــم ،اون روزا رو یـــادت بـیـار..


آخـــــــه چــــــرا نـگـاهِ اون چـَنـگـی بـه دل نـمـی زنـه؟


مـی گـن »»یــــــــکــــــی«« تـو قـلـبـشـه..!


جــــونــــمـــو آتــیـش مـی زنـه........


خـــدای مـــن یــه ســال دیـگـه هــم گـذشـت .. بَــــس نـیـسـت؟


یـه دور دیـگـه بـزنـم؟ هرچـی تـو بـگـی.. امـــا امـیـدوارم ایــن دور نـصـفـه بـمـونـه..

تـــــولــــد "مــــــــن" مـــبـــــارک

 

" این شعر مخاطب خاص نداشتا همیجوری برا دل خودم نوشتم(خواهشا غیرتی نشین) "

 

 

بفرمایید ادامه حرفـــــــام ...

 

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه یکم اسفند 1391 ] [ 8:36 بعد از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

اومدم
  سلام جیگملـــــاکدوم جیگملارو گفتم خودمم نمیدونم چون فعلا اینجا پشه م پر نمیزنه .... خخخخخ !!!

خب .. بالا خره امتحانام تموم شدن البته فک کنم از بالاخره ای که گفتم یه ماه میگذره !!!

اصن به من چه ؟ حسش نبود بیام آپ کنم شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن هفته اولش که هموجوری بی درس و راااااااحت گذشت از هفته بعدش امتحانا و پرسشا  یا بهتره بگم بدبختیا که شروع شد باز وقت نداشتم بیام پنجشنبه جمعشم که نشستم خرخونی برا آزمون Reading a Book که گنـدزدم حسابی ... ! بعدشم مودمم هنگ کرد نمیدونم چش شد یهو.... تا پریروزم با کارت وصل میشدم که باز حسش که نه ، وقتش و سرعتش نبود که بخام آپ کنم

تادیروز که به لطف دوست گرام پدرجان مودمم درست شد

خب ..

تولد سه تا شاخه گلو این وسط رد کردم

اول تولد لیلا عزیزم که ۷ بهمن بود

تولد اجی کوچولوی خودم کیمیا ۸ بهمن بود که ۹ ساله شد (قربونش برم)

آخریشم تولد آجی شینای گل خودم که جای خواهرمه و عااااشقشم

 

 

 

Heart Smileامشب چه شبی روشن و زیبا و مصفاست Heart Smile

Heart Smile احسنت، به این جشن دل انگیز که برپاستHeart Smile

Heart Smileگویا که گلی پای نهاده ست به گیتیHeart Smile

Heart Smile کز فرّ و شرف، آبروی جمله ی گلهاست . . .Heart Smile

 

Heart Smile" تولدتــــــــــون مبارکـــــــــ "Heart Smile

www.patoghkade.com | عکس های تبریک تولد 1390 2011

 

امروز کلاس شیمی رفتیم آزمایشگاه ، مثه همیشه باید گزارش کار میدادیم که قرار شد من و یکی از دوستام همین کیانا "زخم دل" باهم برا گزارشمون پاورپوینت کار کنیمو روی اون تحویلش بدیم.... خلاصه سرم بسی شلوغ است تازه برا زبانم همین کارو میکنیم..... این کیانام بیکاره ها ...

کارنامه هامونم دادن اِی بد نبود .... از پارسال تقریبا ۲۰-۳۰ صدم اومدم پایین که اونم به ج.ه.ن.م اصن برام مهم نی .... سر امتحان زیست خودمو کشتم دوشب بیدار بودم آخرشم نتیجه ش شد اون..... فیزیکم که عین زیست گند زدم.... شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

بیخی ... خسته شدم 

میدوستمتون بابای  

 

[ شنبه بیست و یکم بهمن 1391 ] [ 6:26 بعد از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

خصوصی نوشت( عشقمو بعد از 6 ماه دیدم )
فقط برای خودم...


ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیستم دی 1391 ] [ 10:17 بعد از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

زندگیشون داغون شد ... :(
سلام بچه ها حالم اصلا خوب نیست از وقتی این خبرو شنیدم فقط دارم گریه میکنمیه پسر ۳۰ ساله فوت کرده ... داداش سارینا جون همونیکه وبلاگش " من و داداشهام بود " داداش بزرگش ، نیما فوت کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد بهار همسرشو ، بچه ش که بدنیا نیومده باباشو ، سارینا جون داداششو ،... بازم بگم ؟ مامانش پسر جوونشو از دست دادزندگیشون داغـون شده

دیگه نمیتونم بنویسم فعلا


من یه روز یا خودمو میکشم ، یا لیلا روووووووووو

 

دیوونه دروغ گفته بود ... برین اینجا "با فوتش زندگیمو داغون کرد " وبلاگ لیلاست ...

درضمن احتمالا همین "ره گذر" که اینجا دوتا کامنت دادن بهم ، همون اقا نیما هستن که فوت شده بودن !!!!! ولی هرچی باشه خوشحال شدم شنیدم اتفاقی براتون نیفتاده ...

[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ 9:4 بعد از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]

عشق اول !؟
واااااااااااااااای با عشقم آشتیدم

فقط دارم از خوشحالی پرواز میکنم.... ادامه مطلب کلا نوشتم چی شده

رمزشم همون قبلیه س....هر کی نداره بگه


پی نوشت دوشنبه ۴ دی ساعت ۳:۵۲ بامداد:

چشام داره از جاش درمیاد یه نگا به ساعت بکنین میفهمین چی میگم ساعت چاهاره و من از یازده و نیم شب دارم درس میخونم ... واقعا اینایی که میگن کاش برگردیم به دوران درس و مدرسه ، چی فک کردن با خودشون ؟؟؟

اصن همه چی به کنار برای فیزیک و شیمی بیدار نموندم برای استان شناسیه !! اخه خانوم دکتر " داروساز" جغرافی به چه دردش میخوره آخه؟ازون موقه تا الان هیچی هم ازش نفهمیدم... از شیمی سخت تره ، من از درسای حفظی متنفـــــــــــــــــرم ..

بگذریم...

اومدم یه یادگاری کوشولوی دیگه بذارم اینجا و تا یه ماه برم ... نه دیگه اینبار واقعا میرم از چارشنبه امتحانامون شروع میشه و دیگه وقت نمیکنم بیام ، وقت کنمم نمیام،

اینم همون یادگاریه(فقط برای خودم نوشتمش) ، شنبه ادرسمو داده بودم به خانوم بلند نظر عزیز(دبیر شیمیمون) بعد دیروز رفتم پیششون و یه چیزایی راجب وبلاگم گفتن که اینجا ننویسم بهتره ... ممنون از راهنماییهاتون

بعدشم یکم تعریف کردنو هیچی دیگه منم خوشحال شدم زحمت کشیدن و وقت گذاشت اومدن...مرسی ازتون

یه چیز دیگه م هس اینکه "خیلی دوستون دارم"

همون روزیکه با خانوم ختمی عزیزم آشتی کردم گفتم بیان وبم و فک کنم ساعت هشت بود که اومدن ولی زود رفتن   ولی کلا وقتی میبینم معلمام میان وبلاگم کلی ذوق میکنم

اینو شنیدین ؟: معلم عشقم شدی اسیر چوب تو شدم ؛عاشق سر به راه تو شاگرد خوب تو شدم..... فلش دوکسم سمیرا دستم بود اینو روی یه عکس برای دبیر ادبیاتمون نوشته بود (آخه خعلی خانوم شهریاری رو میدوسته) البته خیلی شبیه شعر های من در آوردیه ،،، ولی ما بسب خوشمان آمد...

خب دیگه برم بخوابم راستی ساعت الان چاهارو بیست و هفت دیقه س ... بابای


+ هر چه دلم را خالی میکنم ، باز پر میشود از "تـــــــــــــــو"

................. چه برکتی دارد "دوست داشتنـــــــت" !!!


ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 8:29 بعد از ظهر ] [ کوثر ]

[ ]